تبليغاتX
حنظله

از بس به هم شبيه بودند دومي با گذرنامه‌ي اولي سه بار از كشور خارج شده بود. دو بار تركيه رفته بود يك بار دوبي. بار چهارم كه خواسته بود از كشور خارج شود گير افتاده بود. به قول خودش بار چهارم را هم بد شانسي آورده بود.

قاضي دادگاه پرسيد: شما چه نسبتي با هم داريد؟

دومي گفت: هيچ نسبتي!

قاضي گفت: مگه مي‌شه آقاي عزيز! شما دو تا انقدر شبيه هم هستيد كه جنابعالي با گذرنامه ايشون چند بار از كشور خارج شدي كسي نفهميده! اون وقت مي‌گي هيچ نسبتي با هم نداريد؟! من اگر شناسنامه‌هاتونو نمي‌ديديم و اختلاف سني‌تون برام محرز نبود مي‌گفتم شما دوقلوييد! اصلن نكنه اين شناسنامه‌ها هم جعلي باشه؟!

اولي كه حسابي ترسيده بود و حنجره اش به لرزه افتاده بود گفت: جناب قاضي درسته ما يك غلطي كرديم، خر شديم گذرنامه‌مونو داديم اين بره خارج، ولي خداوكيلي ما خلافكار نيستيم. دوقلو كجا بود؟! به پير به پيغمبر شناسنامه‌ها جعلي نيست. استعلام كنيد. ما هيچ نسبتي با هم نداريم.

قاضي گفت: يعني چي آقا؟! مگه مي‌شه؟ هيچ نسبت دوري هم با هم نداريد؟

دومي گفت: نه جان شما آقا. البته ما از بچگي با هم تو يك كوچه بوديم. همسايه‌ي ديوار به ديوار بوديم. ما هيچ نسبتي با هم نداريم باور كنيد. فقط پدر مادرامون با هم رفت و آمد خانوادگي داشتن همين!

گوش‌هاي قاضي سرخ شد!

***

اگرقول بدهيد بين خودمان چند نفر باشد بهتان مي‌گويم اين يك داستان واقعي است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:22  توسط حنظله  | 

ما جنوب شهري‌ها به دو بهانه ممكن است مسيرمان به شمال شهر بخورد؛ اول رفتن به مطب يك دكتر خوب و درجه يك با ويزيت‌هاي آنچناني و دوم براي رفتن به تالار عروسي كه دعوت شده‌ايم.

در مقابل شمال شهري ها به دو دليل ممكن است مسيرشان به جنوب شهر بخورد؛ اول آمدن به بازار مبل يافت‌آباد براي خريد مبل‌هاي درجه يك با قيمت‌هاي آنچناني و دوم براي رفتن به بهشت زهرا!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:58  توسط حنظله  | 

                    

ما كوچيكتيم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:44  توسط حنظله  | 

همکارم فریاد زد: " نه خانم!... نمی‌خوام ... می‌خوام آتیش بگیره. می‌خوام خاکستر بشه. بس کنید تو رو خدا. چند بار زنگ می‌زنید. بسه دیگه! گندشو درآوردید" و گوشی تلفن را محکم کوبید.

پرسیدم: "چی شده؟ چرا اینقدر عصبانی؟ بازم این کپسولیا بودن؟"
انگشتهایش را شانه کرد و فرو کرد توی موهایش. اوفی کشید و گفت: " آره بابا! می‌خواستی کی باشه؟ کی به ما زنگ می‌زنه جز این سر خورا؟"
گفتم: "خب حالا! اینقدر حرص بیخود نخور! عوض این که عصبانی بشی یک بار منطقی ازشون بخواه که دیگه زنگ نزنن."
گفت: "برو بابا دلت خوشه‌ها! اینا زبون آدم سرشون نمی‌شه. صدبار تا حالا مثل آدم بهشون گفتم به خرجشون نمی‌ره که نمی‌ره! هر دفعه هم می‌گن چشم، ولی یکی دو تا که نیستن، هزار تا شرکتن! هر شرکتی هم ماشاءالله تا دلت بخواد از این دختر پسرای بیکار ریختن توش، راه به راه زنگ می‌زنن. این یکی هم که الان زنگ زده بود از اون مارمولکاس. دست بردار نیست."

گفتم: "باشه ولی به نظر من نباید عصبانی می‌شدی. اصلا بزار این دفعه که زنگ زد؛ من جوابشو می‌دم. اول باهاش منطقی صحبت می‌کنم، اگه دیدم به خرجش نرفت؛ همچین سر کارش می‌ذارم که دیگه زنگ نزنه."
گفت: "ای بابا! اوندفعه یکی از بچه‌ها گوشی رو برداشت، هر چی فحش و بد و بیراه بود بهشون داد. باورت نمی‌شه ده دقیقه بعد دوباره یکی دیگه‌شون زنگ زد."
گفتم: "خیالت نباشه. بزار این دفعه من گوشی رو جواب بدم." 

***

نزدیک‌های ظهر بود که تلفن زنگ زد. همکارم که گوشی را برداشته بود به من اشاره کرد که: "بیا گوشی رو بگیر ببینم چطور می‌خوای جوابشو بدی."

- الو بفرمایید؟
- الو! سلام آقا از شرکت افروختگان تماس می‌گیرم. شرکت ما فعالیتش در زمینه‌ی فروش کپسول‌های آتش نشانی برای مصارف خانگی، ‌اداری، صنعتی و خودروهاست. شما احیاناً برای محل کار یا منزلتون نمی‌خاید از کپسولای ما داشته باشید؟ چون بالاخره حادثه خبر نمی‌کنه. اگر خدای نکرده یک اتفاق کوچیک بیفته با یک پیشگیری ساده می‌شه جلوی خیلی از ضررها رو گرفت. شما می‌تونید با داشتن یک کپسول آتش نشانی گوشه‌ی منزلتون جلوی اتفاقات خیلی دردناک رو بگیرید. اگر چه امیدوارم هیچ وقت اتفاقی براتون نیفته. ولی می‌دونید که دنیای امروز دنیای حوادث و اتفاقات پیش بینی نشده‌اس.

- ممنون خانم! اینجا که شما تماس گرفتید اداره‌اس. به اندازه‌ی کافی هم برای ساختمان کپسول تهیه کردن. برای منزل هم چند ساله که یک کپسول مناسب خریدم که شکر خدا هنوز هیچ اتقافی نیفتاده.
- بله! خب؛ خدا رو شکر. اما جسارتاً این کپسولا هر سال یک بار باید چک و شارژ بشن.
- بله! شما درست می‌فرمایید. سالی یک بار شارژ لازم دارن ولی هر روز نه! شما و همکاراتون تقریبا روزی یک بار زنگ می‌زنید اینجا و برای همکارای ما قصه‌ی حسین کرد شبستری می‌خونید. هر بار هم بهتون می‌گن که ما در حال حاضر کپسول لازم نداریم. ولی متاسفانه ظاهراً شما و دوستاتون کوتاه نمی‌یاید.

- بله! متوجه شدم. واقعاً شرمنده. ببخشید. شرکت ما دویست‌تا بازاریاب داره که هیچکدوم هم نمی‌دونیم به این شماره‌ای که می‌خوایم زنگ بزنیم بچه‌ها قبلا زنگ زدن یا نه. و گرنه اصلا قصد مزاحمت نداریم خدای نکرده. شماره‌ها رو به صورت رندوم می‌گیریم. تعمدی خدای نکرده در کار نیست. من واقعاً عذر می‌خوام و حتماً همین امروز شماره شما رو به همکارا نشون می‌دم، می‌گم که دیگه با شماره‌ی شما تماس نگیرن. اصلا‌ً شماره‌ی شما رو روی یک کاغذ بزرگ می‌نویسم، می‌زنم به تابلو که دوستان مجدداً مزاحم شما نشن.
- لطف می‌کنید خانم! خدا خیرتون بده.
- خواهش می‌کنم بازم ببخشید.

وقتی قطع کرد به همکارم گفتم: "دیدی آقا جون یک بار که منطقی حالیشون کنی می‌فهمن. بالاخره اینام آدمن. می‌فهمن. بندگان خدا اینام باید روزیشونو دربیارن. اینا کارشون پورسانتیه. بابت هر یک کپسولی که بفروشن شرکتشون یک چیز کمی بهشون می‌ده."
همکارم پوزخندی زد و گفت: "ببینیم و تعرف کنیم! ولی... زیاد امیدوار نباش."
داشتم می‌گفتم که؛ "نه خیالت راحت. حل شد دیگه... " که دوباره تلفن زنگ زد.
- بفرمایید؟
- الو ببخشید قربان. من مجدد مزاحم شدم. خواستم خدمتتون عرض کنم من طبق فرمایش شما و قولی که بهتون داده بودم؛ شماره‌ی شما رو الان توی یک کاغذ بزرگ نوشتم و زدم توی تابلو که همه‌ی همکارا ببینن و دیگه مزاحم شما نشن.

- لطف کردید خانم! سپاسگزارم ازتون.
- خواهش می‌کنم! فقط یک سوال هم ازتون داشتم.
- بفرمایید. خواهش می‌کنم.
- شما فرمودید برای منزل و اداره قبلاً کپسول تهیه کردید. جسارتاً شما برای وسیله‌ی نقلیه‌تون هم کپسول تهیه کردید؟ احیاناً نمی‌خواید برای ماشینتون هم کپسول داشته باشید؟

صدای ریز و تیز و نازکش خصوصاً وقتی از کلماتی که سین سه دندانه! داشت استفاده می‌کرد، دلم را یک جوری می‌کرد. طوری که دلم خواست بیشتر باهاش حرف بزنم. من از دوران نوجوانی از وقتی که فهمیدم چه فرقهایی بین دو جنس مخالف در موجودات عالم وجود دارد با سین سه دندانه مشکل داشتم. یعنی با سین سه دندانه مشکل نداشتم، با نحوه‌ی ادای آن توسط بعضی‌ خانم‌های جوان مشکل داشتم. انگار که روی دل آدم با میخ خط می‌کشند. به نظرم به خاطر همین هم بوده که قدیم بعضی از خانم‌ها سنگ ریزه توی دهانشان می‌گذاشتند.

باقيش را در ادامه مطلب بخوانيد و نظر بدهيد اگر داشتيد!

     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:1  توسط حنظله  |