از بس به هم شبيه بودند دومي با گذرنامهي اولي سه بار از كشور خارج شده بود. دو بار تركيه رفته بود يك بار دوبي. بار چهارم كه خواسته بود از كشور خارج شود گير افتاده بود. به قول خودش بار چهارم را هم بد شانسي آورده بود.
قاضي دادگاه پرسيد: شما چه نسبتي با هم داريد؟
دومي گفت: هيچ نسبتي!
قاضي گفت: مگه ميشه آقاي عزيز! شما دو تا انقدر شبيه هم هستيد كه جنابعالي با گذرنامه ايشون چند بار از كشور خارج شدي كسي نفهميده! اون وقت ميگي هيچ نسبتي با هم نداريد؟! من اگر شناسنامههاتونو نميديديم و اختلاف سنيتون برام محرز نبود ميگفتم شما دوقلوييد! اصلن نكنه اين شناسنامهها هم جعلي باشه؟!
اولي كه حسابي ترسيده بود و حنجره اش به لرزه افتاده بود گفت: جناب قاضي درسته ما يك غلطي كرديم، خر شديم گذرنامهمونو داديم اين بره خارج، ولي خداوكيلي ما خلافكار نيستيم. دوقلو كجا بود؟! به پير به پيغمبر شناسنامهها جعلي نيست. استعلام كنيد. ما هيچ نسبتي با هم نداريم.
قاضي گفت: يعني چي آقا؟! مگه ميشه؟ هيچ نسبت دوري هم با هم نداريد؟
دومي گفت: نه جان شما آقا. البته ما از بچگي با هم تو يك كوچه بوديم. همسايهي ديوار به ديوار بوديم. ما هيچ نسبتي با هم نداريم باور كنيد. فقط پدر مادرامون با هم رفت و آمد خانوادگي داشتن همين!
گوشهاي قاضي سرخ شد!
***
اگرقول بدهيد بين خودمان چند نفر باشد بهتان ميگويم اين يك داستان واقعي است!


